|
چشم انتظاره تو...... |
|
عشقم که رفت ولی قلبم هنوز عاشقه و هنوز وجودم میخوادش.....حتی اگه یه عمر طول بکشه |
سلام به همه.......مخصوصا عاشقایی که ما رو درک میکنن...........
تا حالا شده همدمه تنهاییاتون یه نقاشی باشه.......به خدا هیچکی باورش نمیشه.....یه نقاشی کشیدم که میبوسمش...بغلش میکنم.....باهاش گریه میکنم.....باهاش حرف میزنم.....اونم باهام گریه میکنه....بیچاره اون همش داره گریه میکنه از دیدنه حاله من.....هیچکی غیر اون نمیدونه من چقدر حالم بده........۳-۴ شب پیش ساعت ۱ شب داشتم باهاش حرف میزدم یهو مامانم پا شد گفت دیوونه شدی؟؟؟گریم گرفته بود.......
اینم عاقبته ماست دیگه....یه خیانت و هزار بار مردن........عشقمونم که میگفت تا قیامت منو واسه اینکه عاشقش کردم نمیبخشه حالا حاضر نیست یه سلام به ما بگه..........واسه صحبت کردن باید بریم تو صف......تازه اگه دلش بخواد ما رو قبول میکنه......همه(تقریبا) یه بار خیانتو کردن تو دوستی ولی........الان دوباره پیشه عشقشونن......ولی محمد و عسل با عشقه آتیشیشون این همه فاصله پیدا کردن......البته تقصیر منه.....با گندایی که زدم ولی باز میشد بخشید........بعد ۳ ماه تنهایی حالا باید با یه نقاشی حرف بزنم تا دلم خالی بشه.....عسل که نیست این تنهایی رو ببینه...واسه اون فقط خیانت مهم بود.......دیگه بعداش به اون چه!!!!..........
عسل خانم اگه یه روز از وبلاگمون گذشتی و این مطلبو خوندی بدون اگه شکستی یهو من هزار بار آروم آروم وجودم مرده.......عذاب بودم که دیدم.....درس بود که گرفتم.....تنهایی بود که کشیدم.....دیگه نمیدونم چه باید میکردم........اومدن بود که اومدم.....عیب نداره....من همیشه دنبال یه دختر با اخلاقای خاص میگشتم....اینم یه نمونه از اخلاقای خاصته.........
ممنونم که ۱ سال و ۸ ماه کنارم بودی.....امیدوارم باز برگردی پیشم قبل از اینکه محمد با این قلبه مریضش بمیره............
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام......من محمدم.....رفیقم دیروز آپ کردم......من حالم خیلی خرابه.....البته بیرونم نشون نمیده.....ولی از درون دارم میمیرم.....منم و یه قلبه مریض که معلوم نیست چند روز دیگه بزنه یا نه.......اگه مردم محمدو حلالش کنید...منم و خاطرات و کارایی که کردیم و کاری که نباید میکردم.... ولی یه سئوال وجودمو آزار میده اونم اینه: یعنی خاطراته محمد و عسل اینقدر بد بوده که حتی یه سر به وبلاگی که با هم ساختیم نمیزنه.....؟یعنی منی که دور و نزدیک باهاش بودم به خاطر یه خسانت باید اینطوری از یاد برم.......یعنی منی که با شادی و ناراحتی تو همه لحظه ها باهاش بودم حالا هوس باز شدم؟؟؟......نمیدونین وقتی یه عشق بهتون اینو بگه چه حالی میشین......
نیومدم امروز گله کنم.....امروز یه روزه خوبه...واسه من آبان یعنی ماهه دوستی.....۱۹ هم یه روزه ویژه.....جدایی و خیانت واسه همه سخته ولی دلیل این نیست که بری و بای بای.....من دوستایی داشتم و دوستایی رو دیدم که با بدترین خیانتا باز برگشتن سمته هم واسه عشقشون و الان دارن بهترین زندگی رو میکنن......
واسم دعا کنین.....عسلو دوست دارم خیلی.........محمد و عسل کاش دوباره ماله هم بشن.....
۲ سال و ۲ روزگی دوستی مبارک......![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا علی![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام.....من محمد نیستم...عسلم نیستم....من یکی از دوستای محمدم.....محمد حالش بده...داغونه داغونه......داشت گریه میکرد گفت من بیام وبلاگشو آپ کنم........گفت بنویسم ۲ سال گذشت اما چرا اینطوری تموم شد؟؟؟؟
دلش عسلو میخواد...آخی واسه رفیقم دعا کنین......اینطوری یا میمیره یا سکته میکنه.....تو خونه خودشو خیلی کنترل میکنه ولی با منه داره از گریه میمیره.....
محتاجه دعا......عسل خانم اگه یه روز این وبلاگو دیدی بدون رفیقم واقعا دوستت داره و داشت.....به خاطره خاطره ها و کاراتون ببخشتش....بهتون حق میدم...با کارایی که محمد کرده سخته ببخشیدش ولی باز محمد یه پسر و دوسته خوب واسه شما بوده.....
فعلا......راست تبریک میگم ۲ ساله شدنه دوستی رو حتی جدا از هم....
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/20ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام به همه اونایی که واسه ما ۵-۶ دقه از وقتشونو میدن و وبلاگو میبینن...اونایی که نظر میدن و نمیدن......
درد دل:
حالم خیلی بده...خیلی سعی میکنم خوش باشم ولی به دلم که نمیتونم دروغ بگم....دلم میدونه غمم چقدره......یه کاری کردم که دنیا اندازه ی قفس شده.......یه روزی عسل واسه دیدنه نوشته هام تند تند میومد وبلاگو ببینه....واسه حرف زدن باهام همهرو میپیچوند تا ۱۰ ثانیه صدامو بشنوه....از هر فرصتی واسه دیدنم استفاده میکرد.....چقدر sms میدادیم........چقدر راضی بودیم...چقدر خاطره.......
کناره هر قطره ی اشکم هراز خاطره دفنه......
انقدر خاطره داریم که گویی قد یه قرنه.......
چه روزای خوبی بود.....سردیا ما رو جدا نمیکرد......تو اوجه سردی باهم بودیم....با هم گریه میکردیم و با هم از خوشیا شاد میشدیم......خبرای خوب و اتفاقات بد ما رو از هم جدا نمیکرد...یه روح بودیم تو ۲ تا بدن........قلبای به هم چشبیده و دوریایی که گرچه سخت بود ولی باعث میشد برای یه دقه دیدنه هم هر کاری کنیم و از کارامون...کناره هم بودنمون و خلاصه از همه چی...راضی بودیم.......زندگی و آینده ی دیرمون هر روز روشن تر میشد و هر چند میرفت سمته تاریکی میکشیدیمش سخته عشقمون......
از دور یا نزدیک فقط دو تا کلمه بود....عسل
و
محمد........قلبامون تند تند میزد وقتی بعد یه ماه یا بیشتر همو میدیدیم.........تو ۸ ماه اول فقط ۲ بار دیدن.....واسمون سخت بود ولی باهاش کنار میومدیم........
لبامون چفته هم میشد و بهترین ثانیه ها واسمون کنار هم بودن تو کوچه های بی روحه تهران بود....تا اینکه..........جدایی نصیبمون شد...ما که میگفتیم ما میرسیم و ما میرسیم اثیره نرسیدن شدیم......تقصیره محمد بود با قلبه سرد.....وقتی با اشکام خداحافظی میکردم عسل نمیدونست چه دردی داره واسم........آره بد کردم.....عذاب آور شدم....واسه دختری که همه چیزش محمد بود.....واسه محمدی که دور بود و بیشتر از خدا قبولش داشتم........محمدی که تو اوجه نیاز دستای هیچکسو نگرفت اسیره رفتن شد.....نمیخوام بگم من بد نبودم.....من بد بودم...خیلی بد.....اشتباهی کردم که با اشتباهاته بعدیم بدترش کردم.....با بودن با ندا.....با..........نباید اینطوری میشد.....ولی حالا که شده نمیخوام باورش کنم.....باور کنم که من انقدر بد بودم که نباید بخشیده شم......اگه بد بودم اون یه سال و ۸ ماه چی؟؟؟.....یعنی من و خاطرات این همه بی ارزش بودیم؟؟؟....خاطراتی که هر کدومش رو با بدبختی رقم زدیم......از ونک و اون کافی شاپه تاریک تا فرحزاد و اون تختای پر از مهربونی و عشق.....از حزفای عاشقونه و بودنامون...........خدایا اگه قرار نبود برسیم چرا ما رو سر راهه هم گذاشتی......؟؟؟
چشم انتظاره برگشته نیمه ی دلم با همه اشکام میمونم....کسی که منو بیشتر از همه دوست داشت....با تنهایی و سختی میسازم....نمیخوام محد جز عسل ماله کسه دیگه بشه....دلمممممو میخوام..........
خدایا میشه؟؟؟؟یه روز دوباره مثله روز اولی که صداشو شنیدم برگرده بگه منو میشناسی؟؟؟برگشتما.....اون روز تو بغلم فشارش میدم و تا جایی کخ جون دارم گریه میکنم........دستای گرمه عسلو میخوام..........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا تو رو دارم واین وبلاگ...........درددلای یه پسر اسیر و تنها....یه پسر مهربون اما بد که زندگیه عشقشو خراب کرد........
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام امروز میخوام یه چیزایی بگم که ته دلم مونده و نمیتونستم بنویسم ولی حالا دیگه بیخیال........
من و عسل تقریبا ۲ سال و ۲ ماهه پیش با هم آشنا شدیم از طریقه چت.........اون موقع من یه دخترو دوست داشتم که با همه ی کارا و حرفایی که میزد عاشقش بودم...اسمش طلا بود...تا اینکه یه روز که اومدم آفامو بخونم دیدم نوشته من ۳ ماهه پیش با یه پسره...برقا خاموش....خونه خالی.......گفت دیگه دختر نیست و.......فکر کنین چقدر داغون شدم......البته میدونستم شیطونه و حتی میدونستم با پسرا میره بیرون ولی یه جورایی بد عاشقش شده بودم......خییلللللیییی..........با این حرفاش تموم دنیا جلوم سیاه شد ولی نتونستم بگم برو....گفتم باشه خانم من هنوز میخوامت...بهش دست نزدم تا بدونه من نمیخوام اذیتش کنم و من عینه بقیه هایی که دیده بد نیستم......ولی یه روز اومد و گفت دیگه تمومه....جای من تصمیم گرفت و گفت که نمیتونم تحمل کنم در آینده این وضعیتو......گفت اونم نمیتونه بیخیاله پسر بازی بشه...گفت از اولم دوستم نداشته......دیگه غرورری نداشتم که بشکنه....دلم داغون بودم ولی شاید باورتون نشه باز ۲ ماه داشتم منتشو میکردم تا برگرده.......ولی بالاخره یه روز رفت و منم خسته شدم.....بعد از یه ماه با عسل دوست شدم.....عسلم عینه من شکسته عشقی شده بود و ما کنار هم با همه سختیا عاشقانه بودم و دست لیلی و مجنونو از پشت بستیم.........
اما یه چیز دیگه.....داستانه من و ندا که تموم شد...یه چیزایی شنیدم که موهام سیخ شده بود.......یه چیزایی که منه پسر جراتشو ندارم ولی ندا صاف صاف انجام میداد....با همه اینا با ندا یه ماه موندم و تو بدترین شرایط و با همه روزای پر گریه سعی کردم هر وقت حالش بده دلداریش بدم.........تا اینکه یه روز شمارشو عوض کرد........این چند روزه یه آقا پسری رو دیدم که با همه بدیهایی که از ندا دیده و شنیده تو یه سال بدجوری عاشقش شده......اون چیزایی که اون میگفت هر کسی رو میکشت....ندا با رفقای پسره...با فامیلاشون...با هم محلهگیهای خودش و پسره و خلاصه با همه یه دست دوست شده...به یکی بوس داده به یکی چیزای بهتر.........پسره میگفت رفیقم اومد گفت اینو بهش نشون بده بگو میشناسه!!!!(خودتون حدس بزنین چی رو به پسره نشون داده)
...........پسره داغون بود....اسیر و درگیره ندا.......۵شنبه رفت خواستگاری و تا چند وقته دیگه معلوم میشه جوابشون چیه........پسره عاشقه ندای![]()
شده........
بازم هست و میشناسم و میتونم بگم ولی.....حالا شما بگین.....محمد از ندا بدتره یا طلا؟؟؟منی که یه بار خیانت کردم ارزشه بخشیدن ندارم......؟؟؟؟اونی که میگفت منو میپرسته و واسه عشقم حلالم نمیکه(چون بدونه محمد نمیتونه یه لحظه زندگی کنه) واقعا نباید منو ببخشه؟؟؟؟البته نمیگم پسر خوبی بودم.....خیانت کردم.....یه حرفایی زدم که نباید میزدم یا در شان عسل نبود ولی حالا که پشیمونم و از ته دل میخوامش چرا نباید منو ببخشه.........؟؟؟این بود عشقه پر حرارتی که عسل ازش حرف میزد؟؟؟فقط میخوام بدونم من از طلا بدترم یا از ندا؟؟؟؟شما بگین......منی که یه سال و ۸ ماه حتی تو بدترین شرایط راست گفتم(البته یه دروغ گفتم و زندگیمو بهم ریختم) لایقه بخشش نیستم......؟؟؟منی که وقتی میتونستم عسلو با هزار نفر دیگه داشته باشم به همون به نفر راضی بودم......منی که با وجود دردای دوری که واسه پسرای عاشق(که تعدادشون کمه) بیشتر از دختراس(حتی از جنسه خیلی حساسش) باز کنار عسل بودم......حالا شما نظر بدین.....؟؟؟میخوام بدونم منو اگه شما جای عسل بودین میبخشیدین یا نه؟؟؟؟
محمد![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |