|
چشم انتظاره تو...... |
|
عشقم که رفت ولی قلبم هنوز عاشقه و هنوز وجودم میخوادش.....حتی اگه یه عمر طول بکشه |
سلام....امروز قسمت آخره داستان من و عسله....
از اون روز کم کم سرد شدیم......یه سردیه خیلی بد......کم کم میرفتیم واسه بدون حرف شدن....دعواهای بیشتر.....خوبیای کمتر......از اون روز سر کوچکترین حرفی جر و بحثمون میشد......هر یه هفته یه بار یه جرقه ای میزدیم ولی زود خاموش شد......چشمای پر از شدیمون دیگه خالی بود.....آخر اسفندم که بدترین ضدحالو خوردیم و با کلی برنلمه ریزی نشد برم تهران........اون ۲ روزه آخر فقط گریه میکردیم....البته دیگه عادت کرده بودیم به ضدحال خوردن........تا تصمیم گرفتیم که این رابطه رو درست کنیم دوباره....البته این دقیقا بعد اومدن دوسته سابقم شدت گرفت.....دیگه خیلی سرد شده بودیم و به قول عسل اصلا معلوم نبود بمونیم با هم یا بریم........
قرارامون......کافی شاپه طبقه آخر اندیشه.....و ۷ حوضه رسالت..........روزای خوبی بود....حس خوبی داشتیم.........ولی بعد قرار هر کس یه حسی واسش موند.....یکی مثه من سرد موند...یکی مثله عسل گرم.....منم بدترین اشتباهه زندگیمو کردم و بهش نگفتم که هنوز سرد......از اون روز من با دروغ گفتنم زندگیمو بردم به سمت خرابی.........و یه پایان داغون کننده و وحشتناک.......
از اون روز با حرفام عسلو آرومتر و خوشحال تر کردم و اونم نفهمید که حالم بده......البته خودمو خیلی به بی خیالی زدم تا نفهمه........دیگه رفته بودیم تو ملکوت عشقی....هر چند وقت یه بار یه جرقه میزد و ۲ روز بد یادش بدتر اذیت میکرد........تا ۳-۲ خرداد که آخرین روزای خوبمون بود.........
آخرین قرارا.......فرحزاد و قلیون.....به حال توپه دو نفره.......اون روز کم کم خودمو لو دادم....عسلم فهمید و ناراحت شد...ولی واسش دلیل آوردم که نه اینطوری نیست و........بعد قرار ۵-۴ روزی حالمون توپ بود...........عسل یه مدتی واسه حرفام ناراحت بود.....ولی خلاصه........یه روز بهش گفتم که دیگه با هم نیستیم و اونم خیلی ناراحت شد(حق داشت با کارایی که کرده بود و این مدت بودنش) و فراموش کرد که یه روزی دوستی بوده...عشقی بوده و .......
THE END
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
30 مرداد تولدم.....کنار عسل فقط ۳۰ دقه بودم ولی خیلی خوش گذشت......یه ماه صبر کردیم با انفجار و نزدیکیه قرار قبلی.....یه ماه عذاب آور واسه هر دوتا.....تهران رفتنم کنسل شد و کلی حالمون گرفته شد......دانشگاه توی شهر خودم قبول شدم و کلی واسه مامان اینا باعثه افتخار شدم.....دیگه درد بی خانواده بودن و غذای دانشجویی و هزینه ی راه نداشتیم.....تا آخر شهویر که بالاخره اعصابم بهم ریخت و با دعوا زدم رفتم تهران.....تو دلم خیلی حرفا تو ولی به عسل نگفتم البته نوشتم...راجع گذشته.......خیلی ناراحت شد.....ولی خوب هرچی بود واسه زمان دوستی نبود........دوباره گرم شدیم......آروم آروم از ۵۰ درجه حرارت رسیدیم به ۸۳ درجه....داشتیم میترکوندیم دوستی رو مخصوصا عسل..........یه حسای خیلی توهمی داشتیم.......روزای پر دردی بود ولی بودن کنار عسل هر ۲ ماه یه بار یا یه ماه یه بار یه آرامش توپی بهم میداد....اونم تند و تند بیشتر عاشق محمد میشد
.....روزای آبان خدا یکی از بهترین رفقامو ازم گرفت و رفتن واسه همیشه یه شهر دیگه با دوستش.......روزای سختی بود....ولی روز ۲۴ آبان یه شوک بزرگ بود
.......رفتیم رو ۹۰ درجه ی دوستی.......عسل ترکونده بود.....منم داشتم بهترین روزای عمرمو تجربه میکردم
.......بعد اون قرار همه حرفامون...کارامون تو دوستی خیلی خیلی عشقی بود.....بالا مالا بودیم ۲تایی...........خیلی روزای آسی
بود...با همه بدبختیا و سختیا این محمد و عسل بودن که کنار هم موندن...خودمونم باورمون نمشد که یه سال گذشته![]()
........روزای سرد زمستون شروع شد......من و عسل...سما و مجتبی(سما رو همه پسر باحالای تهرانی میشناسن)......چیتگر....۶ ساعت....۴تایی......داشتیم ۴تایی میترکیدیم از خنده....البته جمع ۲تامون یه فاز خاص دیگه ای داشت
......یه فاز بدجور عشقی.......خلاصه با همه کارا و حرفایی که زدیم یه روز سردو پر از حرارتش کردیم......لحظه ی خداحافظی واسه همه سخت بود.....ما رفتیم کرج و لنگرود...اونا هم تهران بزرگ.......روزا کم کم سخت تر میشد....تلامونم بیشتر میشد...عین عشقمون.....تو لحظه های حرف نزدنم با یاد هم خوشحال بودیم.....با حس اینکه یه عشق هست که چشمش نه سر مو سیخ سیخای تهرانو میخواد
نه دخترای خوشگله ایرانو
.........تا رسیدیم به بهترین روز تمام عمرم........
یه اتفاق بسیار جلب.........یه سورپریز مخصوص واسه محمد........رفتیم رو ۹۹ درجه ی عشقی....خلاصه اون روز که تو کما بودم از خوشحالی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.......عسلم راضی از با محمد بودن......روزای سرد زمستون رو هر چند وقت یه بار آتیش مزدیم ۲تایی و فاز مثبتی میکردیم عشقمونو..........تا اینکه تو آخرین قرار زمستون پلیس
بهمون گیر داد و ما هم هر دو تا از ترس میلرزیدیم.......پلیسه گیر داد که بریم پاسگاه....خلاصه با کلی زور خلاص شدیم...هر دو تاگریه میکردیم...آخرین لحظه ی قرار آخر زمستونمون خراب شد.....یه ثانیه منده بود تا سکته ی ناقص هر دوتامون![]()
![]()
.......
قسمت آخر داستان در برنامه ی بعدی.........![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام....
راستی تا یادم نرفته بگم که اگه عسل برگرده من و اون امروز میریم تو یه سال و ۱۱ متهگیه دوستی و من خیلی خوشحالم....امیدوارم یه روز برگرده......
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/19ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام......
امروز اومدم یه چند تا مطلب بزارم......بعد بگم ادامه ی داستان عسل و محمد بعد از ۲۴ شهریور و پایان امتحانات......
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دیر کرده است . . .
يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميكنه ... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يكي ديگه ... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود
دونفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/19ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
ادامه.......>
روزامون سخت میشد واسه اینکه همو هنوز ندیده بودیم.....تا بالاخره بعد کلی زحمت و مدت ۳ ماه همو دیدیم........یه قرار پر از سئوال و surprise.......
عسل با اونی که میگفت خیلی فرق میکرد ولی حرفاش یه طوری به دل مینشست که انگاری الهی بوده..........حرفای معمولی با یه لحن مهربون...یه قیافه ی با نمک........عین دو تا خجالتی اومدیم و عین دو تا خجالتی رفتیم.......ولی خیلی حال داد.......بعد قرار تا یه مدتی کلا حرفه عسل بود تو خونه....با عسلم راجبه قرار میحرفیدیم......خوشحال بودیم که همو دیدیم و میدونستیم تا مدتها دیگه این اتفاق نمیفته......
..........
رفت و رفت تا عید....تو این مدت عاشقانه هامون زیاد شد.....دعواهامون هم زیاد شد....سر عکس...سر آدرس.....سر شماره خونه.......سر همه چی......
ولی بین هر دعوا بازم کلی شاعرانه بودیم.....تو چت و تلفن همه حرفی میزدیم.....یه روز اومدم و بهش گفتم که تو فکرم بهش یه لحظه خیانت کردم.......آخه کدوم پسری انقدر صادقه؟؟؟......
اونم دوباره از ۵۰٪ شروع کرد اعتمادو و بالاخره ۱۹ اردیبهست ۳ تا از عکساشو داد.....۴-۳ روز بعد شمارشم داد....خلاصه کنکورو دادیم.....دعواهامون خیلی زیاد نبود ولی هروقت دعوا داشتیم بدجوری قاطی میکردیم......ولی هرگز کار به جدایی نرسید.....البته بعد هر دعوایی عشقمونم یه چند درصدی میرفت بالا.......تا بالاخره رسیدیم به نزدیکای قرار دوم....خوشحال بودیم......بعد ۷ ماه و خورده ای همو میدیدیم.....خیلی هیجان داشتیم........
قرار دوم....میلاد نور...ساعت ۵ بعد ظهر....روز ۳۱ تیر ۸۶......:
من ۲ ساعت زود تر رسیدم و زیر آفتاب داغ کباب شدم.......عسلم اومد با خواهرش.......رفتیم دو نفره حرف زدیم....خیلی خندیدیم....هر کدوم سعی میکردیم تمام زورمونو بزنیم تا قار عاشقانه بشه....ولی بیشتر به خنده میرسید...دستای همو گرفتیم....۲ ساعت خوش و خرم بودیم.....خوشبختانه این دفعه دیگه نیمرفتیم تا ۸ ماه بعد....فقط چند روز نمیدیدیم همو........شروع کردیم قرار بازی...دمه آموزشگاه....تو کوچه...دمه خونه.....حتی یه بار که با خانواده میرفت بیرون رفتم دنبالش و به زور یه دقه با کلی خنده حرف زدیم......بالاخره وقت رفتن رسید.....۲۴ روز خوشی تموم شد....تو این ۲۴ روزه به اندازه تمام همرم خوش گذشت بهمون.....رفتم تا تولدم....۳۰ مرداد و ۲۹.......
۲۹ مرداد یه زلزله بود.......انقدر خوش گذشت که هیچ وقت از یاد نمیره.......یه قراره ۶ ساعته...دونفره....تو کل تهران....:
از دولت تا شاسدارن و سید خندانو گشتیم......کلی حال داد....۶ ساعت...تنها.....عاشقانه.....و بهترین قراری بود که داشتیم.....تو بوی خوش عاشقانه ها میرفتیم و کلی حال میداد....دستامون تو دست هم بود و دیگه هیچی واسمون مهم نبود........
ادامه در قسمت بعدی.....![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/06ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام.....داستان محمد و عسلو واستون مینویسم....گرچه یه بار نوشته بودم ولی باز مینویسم.....آخه محمد و عسل بعد جداییم طرفدار دارن....![]()
اولین روزای من و عسل از یه اتفاق عجیب شروع شد.....من یه دخترو دوست داشتم که اسمش طلا بود......خیلی خیلی دوستش داشتم ولی تقریبا ماهی ۲ روز به زور با هم گپ میزنیم تا تابستون ۸۵ که ۲ بار همو دیدم و اون ۲ بار واسم خاطره شد تا بتونه پایه های عشقشو قوی تر کنه.....بعد دومین قرار یهو اومد و گفت که میخواد بره....گفت از اول دوستم نداشته و هر بار خواسته بگه نشد....عشقمون بعد ۵ سال(۳ سال خواستم و ۱ سال و ۴ ماه عشق دو طرفه) تموم شد.......رفت و دلمو شکست.....یه ماه قبل پسر داییم مجتبی یه id داد تا سر به سرش بزارم و حسابی اسکلش کنم.....منم گفتم حله....ولی دلم نیومد و رابطمون آبجی-داداشی شد......عطیه از اون دخترای عادی بود ولی یه کاری کرد که تا یه عمر مدیونش شدم.....یه شب بهش گفتم دوست دارم یه أجیه دیگه داشته باشم....اونم یه ربع رفت و اومد و یه id داد بهم که id عسل بود......همون شب واسش off گذاشتم....تا جمعه ۱۳ مرداد که اود نت.....از اول شروع کرد حرف زدن....
یهو همه حرفای دلشو ریخت بیرون...منم بهش اعتماد کردم و همه چیزو بهش گفتم.......هیچکدوم نفهمیدیم چرا اون روز صادقانه همه چیزو بهم گفتیم ولی این شروع بهترین روزای زندگیم بود......
کم کم چت کردنمون روزانه شد......بعد روزی ۳-۲ بار.......بعدا هم با هم on میشدیم بدون هماهنگی.....دلمون زود واسه حرف زدن با هم تنگ میشد....خلاصه طلا رفت و منم با همه تلاشم نتونستم برش گردونم.....منم که میدونستم این آخرا داره میره دیگه رفتنشو قبول کردم....تو شبای تنهایی و گریه عسل کنارم بود با چت کردناش و حرفاش....حرفای اونم مثله من بود.....۴ ماه از آشنایی میگذشت....میرفتم به سمت نابودی....ولی یهو یه صدایی از قلبم اومد...صدایی که چند وقت پیشم اومده ولی ضعیف تر ولی حالا قوی میزد....دستمو گذاشتم رو قلبم دیدم صدا میگه ع ع ع ع س س س س ل ل ل ل ل.........منم أروم أروم بهش گفتم....اونم فکر کرد و قبول کرد......اونم همینو میخواست ولی روش نمیشد بگه.........ساعت ۳۰/۱۲ روز جمعه ۱۹ آبان دوست شدیم..........
خوشحال بودم از اینکه با اونی که میخوامش دوست میشم....هیچ کدوم فکر امروزم نمیکردیم![]()
![]()
![]()
اولین ماه دوست شدن همش حرف زندگی و سئوالات هر دوتامون بود......همه چیز از گذشته و آینده رو میپرسیدم.........ماه دوم اول تلفنمو بود که اولین جملش ساعت ۸ شب ۲۱ آذر ۸۵ این بود....: منو شناختی؟
یه صدای گرم که منو میخواست......دور بودیم.....من لنگرود....اون تهران.....
هر دو تا ۱۸ ساله بودیم موقع دوستی..........
اولین sms هامون ساعت ۹ شب ۲۳ آذر بود.......چون نه اون خط داشت نه من......من از گوشیه حسین(بهترین دوستم که عین داداشم میمونه) و اونم از گوشیه صدف(خواهرش....)......
ادامه ی داستان در قسمت بعد.....![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام.....
به همه اونایی که عاشقن تبریک میگم......محمد و عسل که از هم جدا شدن......
دلم هنوزم دوستش داره......به خدا....
از سید خندان تا آزادی داشتم تو مینی بوس گریه میکردم که چرا اینطوری شد....
داستانو بعدا تعریف میکنم.....عسل بدونه اینکه به محمد یه فرصت بده رفت......
بعد رفتنش به اندازه ی تمام گریه نکردنام گریه کردم.......
ولی حالا.....کاش برمیگشت........
مامانشم که..........تموم شد......
حالا محمد میره با یه نفره دیگه.......با عذاب وجدان از دست دادن کسی که نمیخواستم از دست بدم....
شاید اینطوری عسلم کم کم حالش بهتر بشه و یه نفر بهتر از من پیدا کنه.....واسش آرزوی خوشبختی میکنم.....
گرچه نبض این وبلاگ با وجود عسل میزد ولی حالا که رفته دوست دارم حرفای محمد به گوش تمام بلاگفایی ها برسه......شاید عسلم یه روز از کوچه غربت ما بگذره و ببینه که محمد میخواست که بمونه....
دلم واسش همیشه تنگه......
یه عاشق تنها تو غربت دل یکی دیگه........
یا علی.....![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |