|
چشم انتظاره تو...... |
|
عشقم که رفت ولی قلبم هنوز عاشقه و هنوز وجودم میخوادش.....حتی اگه یه عمر طول بکشه |
نمی گویم فراموشم نکن هرگز.......
ولی به یاد آور رفیقی را که......
می دانی نخواهی رفت از یادش....
تقدیم به همه از جمله رهگذره کوچه دلم عسل خانمه عزیز.....
یا یه روز با یه وبلاگه تازه میام تو بلاگفا.....یا باید واسه محمد فاتحه بخونین که از قصه هاش دق کرد و مرد.......
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
توی کافی شاپ با دختر خالم و یکی از دوستام نشسته بودیم که تصمیم گرفتم یه شیر شکلات بزنم تو رگ.........۲ بار قاشقو کردم تو لیوانو در آوردم....یهو دیدم......چی دیدم...شما خودتون ببینید......تو فکر عسل بودم و این طوری شد.....


خوب دلتو سوخت...؟؟؟عیب نداره.....انشا الله نصیب شما هم میشه.......
امروز حالم خیلی بد بود....یهو یکی زنگ زد......یه چیزی گفت که برق از سرم پرید.......میدونین با اینکه هنوز عسلو دوستش دارم ولی حرفای امروزش منو بدجوری ناراحت کردم......شکه بزرگی بود.....هم حرفای عسل هم حرفای.......بزارید ببینم قضیه چیه.....اگه درست بود باید با یه وبلاگه دیگه با بلاگفا سلام کنیم..........من و.........نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت.....گرچه به قسمت اعتقاد ندارم ولی شاید همون قسمنی باشه که آدما میگن........محمد سعیشو کرد......دوستم یه چیزه خوبی گفت امروز...گفت میدونم نمیتونی هرگز فراموشش کنی و همیشه دوستش داری ولی دختری که به فکر آیندش نباشه چرا تو باید واسش غصه بخوری؟؟؟تحمل کردی....گریه کردی....دیوونه داشتی میشدی....وقتی نمیخواست ببینتت رفتی دیدیش شاید یه ذره بتونی باهاش حرف بزنی.......همه چیزو راجبت میدونست........امروز که گفت........
با اینکه واسم سخته ولی دعا میکنم خبری که امروز شنیدم درست باشه.......شانسه یا نه....یه دختر خوبه دیگه داره میاد کنارم.....البته اول باید تحقیق کنم ببینم راست میگه یا نه.......ولی به صداقتش شک ندارم چون خوب میشناسمش......
عسل خانمممم هرجا باشی دوستت دارم همیشه...کاش میتونستیم باز کنار هم باشیم ولی نخواستی......
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام به همه بلاگفایی های عزیز...دوستاران محمد و عسل و همه اتفاقات دوستیشون.......
من صبق معمول محمدم........امروز روز آخر وبلاگه....میخواستم پاکش کنم ولی دیدم وبلاگم پاکش کنم عسل که یادم نمیره..........یه روزی همه عاشقانه ها بودیم......حالا دشمنه منه.......حق داره ولی نه این همه.......مامانش بهم گفت دیگه حق نداری اینجا بزنگی ولی زنگ زدم...گفت حق نداری بیای ولی رفتم دیدمش......گفت حق نداری باهاش باشی ولی دنبالش رفتم.........گفت تو بدی ولی واقعا بد نبودم.......حداقل از همه پسرا بهتر بودم........همه.............از خودم تعریف نمیکنم ولی تو دنیا دیگه عینه محمد پیدا نمیشه.........خوش به حال ندا........دیوونه ای مثله عارف داره........دوستیه آتیشیمونم تموم شد......حالا نمیدونم چه باید بکنم برم سراغه یکی دیگه..........یا نه برم باز بشینم با نقاشیای روی دیوار حرف بزنم و با عروسکا بخوابم تا یه روز که بیدار میشم شاید بجای عروسک عسل کنارم باشه...البته ۰٪ بیشتر احتمال نداره که اینطوری بشه........
اینم آخرین پسته وبلاگه........دیگه فکر کنم تا ۳-۴ ماه بلاگفا محمدو نبینه.....انشا الله یا باز با این وبلاگ میام یا دیگه تحملم طاق میشه و میرم مثله همه بیخیاله عسل میشم........
از همه اونایی که واسمون دعا کردن ممنونم....همه اونایی که راهنماییمون کردن....از اونایی که دوستمون داشتن.....حتی از دشمنامون......از رویا...از وجی....از نیلوفر.......از.......از همه اونایی که حرارت میدادن چه به روزای خوبمون چه روزای سردمون.......حالا دیگه باید رفت.....امیدوارم محمد و عسل مثله لیلی و مجنون همیشه تو خاطرات بمونن........
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
باز یه دیداره دیگه....یکی از روزای سرد تهران.....یه روزه گیر بازار......یه روز که تمام ساعتاش بوی گریه میده.....
اول از همه باید تبریک بگم چون ۱۹ این ماه من و عسل دوستیمون رفت تو یه سال و یه ماهگیه کامل و ورود به ۲ ماهگی........
رفتم تهران.....بالای شهر...پایین شهر.....نیروی ویژه و بگیر بگیر......رفتم و رفتم تا رسیدم سر کوچشون......موندم تا ۱۰........یه ساعت الاف بودیم.......۱۰:۳۰ بالاخره بعد ۳ ماه عسلو دیدم....اونم منو دید.....ولی عینه اینکه من ازرائیلم ازم فرار میکرد و ما رو میپیچوند.......آخرم تو رسالت گمش کردم......دیگه از این بدتر نمیشد....زنگ زدم خونشون......مامانش هزچی تو دهنش بود بهم گفت که آره تو......حقم داشت.......اومدم تا خونه ی خالم.....با چشمای پر اشک و یه دله داغون......یه ربع که نمیتونستم حرف بزنم چون قلبم درد میکرد....یه هوا خوردم و یه آبی سر کشیدم...کارت تلفن گرفتم و دوباره زنگیدم.......به مادر زنم گفتم حرفا و فحشاتونو دادید حالا بزارید من حرف بزنم......گفت بگو...گفتم شما در مورد من چی فکر میکنید...گفت شما همتون عینه همید(تنها جمله ای که خالمو بد میکنه و از خیانتم بیشتر ازش بدم میاد اینه که یکی بگه تو هم عینه بقیه ای.....)
....گفتم اگه من عینه بقیم چرا دخترتون باهم یه سال و ۸ ماه دوست بوده و............و منو میپرستیده....دوستش داشتم....حالام دارم...خیلی بیشتر...گریه میکردم و حرف میزدم.......نه من جواب داشتم واسه خیانتم نه مامانش واسه سئوالای من.........خلاصه یه ساعتی حرف زدیم و مامانش رفت به کاراش برسه.........
با اینکه عسل ازم فرار کرد ولی باز عاشقشم.......۲ هفته دیگه هم عکس نقاشیه همدمو میزارم هم جوجویی که شبا باهاش میخوابم..........
هرجا و هرطوری باشه محمد دیوونته عسل خانم........![]()
![]()
نمیدونم چرا تو نمیدونی بی محمد نمیشه......میشه؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 1387/09/22ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام.....به همه تبریک میگم......عید سعید قربان....پارسال این عیدو با عسل بودیم...دوست...رفیق و همدم.....ولی حالا از هم دوریم و از من متنفر.......عیب نداره...سه شنبه دارم میرم تهران...ببینم مادر زن اجازه میده ما خانممونو ببینیم.......انشا الله که میشه.....عسل فکر میکنه محمد دوستش نداشته و نداره.....ولی هم دارم....هم داشتم...همیشه......خدایا تو این عید پاک و مقدس ازت میخوام عسل خانمو به محمدش برگردونی..............
فردا هم یه ببعی قربونی میکنین و گوشتشو میدین بالا.....وبلاگمون عاشقانس ولی میتونیم توش دعا کنیم که همه گرسنه ها فردا سیر بشن.....حداقل یه فردا رو.....پس فردا محمد سکته میکنه.....عسل منو میکشه اگه ببینتم.....باید ببینم چی باید بهش بگم........
رویا و علیم دوباره با همن.....بهشون تبریک میگم.........کاش عسلم بیاد تو بغله محمد دوباره........یعنی میشه؟؟؟
خیلی استرس دارم ولی خوشحالم......واسمون دعا کنید.......
بازم عینه همیشه.....عسل خانمممم
عاشققققققققققققققققتتتتتتتتتتتتتتتتتممممممممممممم![]()
![]()
![]()
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام به همه وبلاگای دنیا......امروز واسه یه ربع لنگرود اشکای محمدو دید.......چرا هیچکی ما رو درک نمیکنه.......اصلا من بد ولی این رسمش نیست....دنیا هر چه قدر بی وفا باشه عسل که بی وفا نیست انقدر.......
بیخیال...یه مدتی نبودم........اومدم امروز یه پست ویژه بزارم به قول بکس رپفا........
امودم بگم سه شنبه دارم میرم دیدنه عشقم......میدونم حسی بهم نداره ولی امیدوارم بیاد و حرفامو بشنوه.....میخوام انقدر گریه کنم که یا بمیرم تا برگرده...واسه مردن ما دلیلشم داریم.....ناراحتیه قلبیم.....خلاصه این سه شنبه بی عسل یا با عسل ولی با یادش واسم یه روزه خاصه......اگه بعد سه شنبه عسل برگرده حاصرم هرچی بخواد به پاش بریزم.....هرچی دارم و ندارم ماله اون....
یه چیزایی مامان عسل بهم گفت که نمیتونم بگم ولی این آدما چه موجوداتی هستن.......تو زندگیشون یه روده ی راستم تو شکمشون پیدا نمیشه.....البته خوب همه که محمد نمیشن که راستگو باشن....یعنی عسل میره و وبلاگم از بین میره؟؟یا نه خانم قدر من و خاطرات و آینده رو میدونه و میفهمه تو دنیا هنوز محمد که پسر خوبی مونده........
راستی عارف از ندا خواستگاریه رسمی کرده....حالا منتظره جوابن....ببینین آدم از چه چیزایی که نمیسوزه....یکی مثله عارف دیوننه یکی مثه عسل داره میره.....میگن دخترا جنسه حساسن ولی باور نکنین....
اینا شکایت از عسل نیست چون همه میدونن محمد تو دنیا دنیا فقط یه عسلو داره و بس.....
انشا الله که برمیگرده و به پای هم پیر میشیم......گریه ها تبدیل به خنده میشه دذیگه حسرته با هم بودنو نداریم....
عاشقققققتمممم عسسسلللل خانننننمممممممممممممممم![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام به همه.......مخصوصا عاشقایی که ما رو درک میکنن...........
تا حالا شده همدمه تنهاییاتون یه نقاشی باشه.......به خدا هیچکی باورش نمیشه.....یه نقاشی کشیدم که میبوسمش...بغلش میکنم.....باهاش گریه میکنم.....باهاش حرف میزنم.....اونم باهام گریه میکنه....بیچاره اون همش داره گریه میکنه از دیدنه حاله من.....هیچکی غیر اون نمیدونه من چقدر حالم بده........۳-۴ شب پیش ساعت ۱ شب داشتم باهاش حرف میزدم یهو مامانم پا شد گفت دیوونه شدی؟؟؟گریم گرفته بود.......
اینم عاقبته ماست دیگه....یه خیانت و هزار بار مردن........عشقمونم که میگفت تا قیامت منو واسه اینکه عاشقش کردم نمیبخشه حالا حاضر نیست یه سلام به ما بگه..........واسه صحبت کردن باید بریم تو صف......تازه اگه دلش بخواد ما رو قبول میکنه......همه(تقریبا) یه بار خیانتو کردن تو دوستی ولی........الان دوباره پیشه عشقشونن......ولی محمد و عسل با عشقه آتیشیشون این همه فاصله پیدا کردن......البته تقصیر منه.....با گندایی که زدم ولی باز میشد بخشید........بعد ۳ ماه تنهایی حالا باید با یه نقاشی حرف بزنم تا دلم خالی بشه.....عسل که نیست این تنهایی رو ببینه...واسه اون فقط خیانت مهم بود.......دیگه بعداش به اون چه!!!!..........
عسل خانم اگه یه روز از وبلاگمون گذشتی و این مطلبو خوندی بدون اگه شکستی یهو من هزار بار آروم آروم وجودم مرده.......عذاب بودم که دیدم.....درس بود که گرفتم.....تنهایی بود که کشیدم.....دیگه نمیدونم چه باید میکردم........اومدن بود که اومدم.....عیب نداره....من همیشه دنبال یه دختر با اخلاقای خاص میگشتم....اینم یه نمونه از اخلاقای خاصته.........
ممنونم که ۱ سال و ۸ ماه کنارم بودی.....امیدوارم باز برگردی پیشم قبل از اینکه محمد با این قلبه مریضش بمیره............
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام......من محمدم.....رفیقم دیروز آپ کردم......من حالم خیلی خرابه.....البته بیرونم نشون نمیده.....ولی از درون دارم میمیرم.....منم و یه قلبه مریض که معلوم نیست چند روز دیگه بزنه یا نه.......اگه مردم محمدو حلالش کنید...منم و خاطرات و کارایی که کردیم و کاری که نباید میکردم.... ولی یه سئوال وجودمو آزار میده اونم اینه: یعنی خاطراته محمد و عسل اینقدر بد بوده که حتی یه سر به وبلاگی که با هم ساختیم نمیزنه.....؟یعنی منی که دور و نزدیک باهاش بودم به خاطر یه خسانت باید اینطوری از یاد برم.......یعنی منی که با شادی و ناراحتی تو همه لحظه ها باهاش بودم حالا هوس باز شدم؟؟؟......نمیدونین وقتی یه عشق بهتون اینو بگه چه حالی میشین......
نیومدم امروز گله کنم.....امروز یه روزه خوبه...واسه من آبان یعنی ماهه دوستی.....۱۹ هم یه روزه ویژه.....جدایی و خیانت واسه همه سخته ولی دلیل این نیست که بری و بای بای.....من دوستایی داشتم و دوستایی رو دیدم که با بدترین خیانتا باز برگشتن سمته هم واسه عشقشون و الان دارن بهترین زندگی رو میکنن......
واسم دعا کنین.....عسلو دوست دارم خیلی.........محمد و عسل کاش دوباره ماله هم بشن.....
۲ سال و ۲ روزگی دوستی مبارک......![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا علی![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام.....من محمد نیستم...عسلم نیستم....من یکی از دوستای محمدم.....محمد حالش بده...داغونه داغونه......داشت گریه میکرد گفت من بیام وبلاگشو آپ کنم........گفت بنویسم ۲ سال گذشت اما چرا اینطوری تموم شد؟؟؟؟
دلش عسلو میخواد...آخی واسه رفیقم دعا کنین......اینطوری یا میمیره یا سکته میکنه.....تو خونه خودشو خیلی کنترل میکنه ولی با منه داره از گریه میمیره.....
محتاجه دعا......عسل خانم اگه یه روز این وبلاگو دیدی بدون رفیقم واقعا دوستت داره و داشت.....به خاطره خاطره ها و کاراتون ببخشتش....بهتون حق میدم...با کارایی که محمد کرده سخته ببخشیدش ولی باز محمد یه پسر و دوسته خوب واسه شما بوده.....
فعلا......راست تبریک میگم ۲ ساله شدنه دوستی رو حتی جدا از هم....
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/20ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام به همه اونایی که واسه ما ۵-۶ دقه از وقتشونو میدن و وبلاگو میبینن...اونایی که نظر میدن و نمیدن......
درد دل:
حالم خیلی بده...خیلی سعی میکنم خوش باشم ولی به دلم که نمیتونم دروغ بگم....دلم میدونه غمم چقدره......یه کاری کردم که دنیا اندازه ی قفس شده.......یه روزی عسل واسه دیدنه نوشته هام تند تند میومد وبلاگو ببینه....واسه حرف زدن باهام همهرو میپیچوند تا ۱۰ ثانیه صدامو بشنوه....از هر فرصتی واسه دیدنم استفاده میکرد.....چقدر sms میدادیم........چقدر راضی بودیم...چقدر خاطره.......
کناره هر قطره ی اشکم هراز خاطره دفنه......
انقدر خاطره داریم که گویی قد یه قرنه.......
چه روزای خوبی بود.....سردیا ما رو جدا نمیکرد......تو اوجه سردی باهم بودیم....با هم گریه میکردیم و با هم از خوشیا شاد میشدیم......خبرای خوب و اتفاقات بد ما رو از هم جدا نمیکرد...یه روح بودیم تو ۲ تا بدن........قلبای به هم چشبیده و دوریایی که گرچه سخت بود ولی باعث میشد برای یه دقه دیدنه هم هر کاری کنیم و از کارامون...کناره هم بودنمون و خلاصه از همه چی...راضی بودیم.......زندگی و آینده ی دیرمون هر روز روشن تر میشد و هر چند میرفت سمته تاریکی میکشیدیمش سخته عشقمون......
از دور یا نزدیک فقط دو تا کلمه بود....عسل
و
محمد........قلبامون تند تند میزد وقتی بعد یه ماه یا بیشتر همو میدیدیم.........تو ۸ ماه اول فقط ۲ بار دیدن.....واسمون سخت بود ولی باهاش کنار میومدیم........
لبامون چفته هم میشد و بهترین ثانیه ها واسمون کنار هم بودن تو کوچه های بی روحه تهران بود....تا اینکه..........جدایی نصیبمون شد...ما که میگفتیم ما میرسیم و ما میرسیم اثیره نرسیدن شدیم......تقصیره محمد بود با قلبه سرد.....وقتی با اشکام خداحافظی میکردم عسل نمیدونست چه دردی داره واسم........آره بد کردم.....عذاب آور شدم....واسه دختری که همه چیزش محمد بود.....واسه محمدی که دور بود و بیشتر از خدا قبولش داشتم........محمدی که تو اوجه نیاز دستای هیچکسو نگرفت اسیره رفتن شد.....نمیخوام بگم من بد نبودم.....من بد بودم...خیلی بد.....اشتباهی کردم که با اشتباهاته بعدیم بدترش کردم.....با بودن با ندا.....با..........نباید اینطوری میشد.....ولی حالا که شده نمیخوام باورش کنم.....باور کنم که من انقدر بد بودم که نباید بخشیده شم......اگه بد بودم اون یه سال و ۸ ماه چی؟؟؟.....یعنی من و خاطرات این همه بی ارزش بودیم؟؟؟....خاطراتی که هر کدومش رو با بدبختی رقم زدیم......از ونک و اون کافی شاپه تاریک تا فرحزاد و اون تختای پر از مهربونی و عشق.....از حزفای عاشقونه و بودنامون...........خدایا اگه قرار نبود برسیم چرا ما رو سر راهه هم گذاشتی......؟؟؟
چشم انتظاره برگشته نیمه ی دلم با همه اشکام میمونم....کسی که منو بیشتر از همه دوست داشت....با تنهایی و سختی میسازم....نمیخوام محد جز عسل ماله کسه دیگه بشه....دلمممممو میخوام..........
خدایا میشه؟؟؟؟یه روز دوباره مثله روز اولی که صداشو شنیدم برگرده بگه منو میشناسی؟؟؟برگشتما.....اون روز تو بغلم فشارش میدم و تا جایی کخ جون دارم گریه میکنم........دستای گرمه عسلو میخوام..........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا تو رو دارم واین وبلاگ...........درددلای یه پسر اسیر و تنها....یه پسر مهربون اما بد که زندگیه عشقشو خراب کرد........
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام امروز میخوام یه چیزایی بگم که ته دلم مونده و نمیتونستم بنویسم ولی حالا دیگه بیخیال........
من و عسل تقریبا ۲ سال و ۲ ماهه پیش با هم آشنا شدیم از طریقه چت.........اون موقع من یه دخترو دوست داشتم که با همه ی کارا و حرفایی که میزد عاشقش بودم...اسمش طلا بود...تا اینکه یه روز که اومدم آفامو بخونم دیدم نوشته من ۳ ماهه پیش با یه پسره...برقا خاموش....خونه خالی.......گفت دیگه دختر نیست و.......فکر کنین چقدر داغون شدم......البته میدونستم شیطونه و حتی میدونستم با پسرا میره بیرون ولی یه جورایی بد عاشقش شده بودم......خییلللللیییی..........با این حرفاش تموم دنیا جلوم سیاه شد ولی نتونستم بگم برو....گفتم باشه خانم من هنوز میخوامت...بهش دست نزدم تا بدونه من نمیخوام اذیتش کنم و من عینه بقیه هایی که دیده بد نیستم......ولی یه روز اومد و گفت دیگه تمومه....جای من تصمیم گرفت و گفت که نمیتونم تحمل کنم در آینده این وضعیتو......گفت اونم نمیتونه بیخیاله پسر بازی بشه...گفت از اولم دوستم نداشته......دیگه غرورری نداشتم که بشکنه....دلم داغون بودم ولی شاید باورتون نشه باز ۲ ماه داشتم منتشو میکردم تا برگرده.......ولی بالاخره یه روز رفت و منم خسته شدم.....بعد از یه ماه با عسل دوست شدم.....عسلم عینه من شکسته عشقی شده بود و ما کنار هم با همه سختیا عاشقانه بودم و دست لیلی و مجنونو از پشت بستیم.........
اما یه چیز دیگه.....داستانه من و ندا که تموم شد...یه چیزایی شنیدم که موهام سیخ شده بود.......یه چیزایی که منه پسر جراتشو ندارم ولی ندا صاف صاف انجام میداد....با همه اینا با ندا یه ماه موندم و تو بدترین شرایط و با همه روزای پر گریه سعی کردم هر وقت حالش بده دلداریش بدم.........تا اینکه یه روز شمارشو عوض کرد........این چند روزه یه آقا پسری رو دیدم که با همه بدیهایی که از ندا دیده و شنیده تو یه سال بدجوری عاشقش شده......اون چیزایی که اون میگفت هر کسی رو میکشت....ندا با رفقای پسره...با فامیلاشون...با هم محلهگیهای خودش و پسره و خلاصه با همه یه دست دوست شده...به یکی بوس داده به یکی چیزای بهتر.........پسره میگفت رفیقم اومد گفت اینو بهش نشون بده بگو میشناسه!!!!(خودتون حدس بزنین چی رو به پسره نشون داده)
...........پسره داغون بود....اسیر و درگیره ندا.......۵شنبه رفت خواستگاری و تا چند وقته دیگه معلوم میشه جوابشون چیه........پسره عاشقه ندای![]()
شده........
بازم هست و میشناسم و میتونم بگم ولی.....حالا شما بگین.....محمد از ندا بدتره یا طلا؟؟؟منی که یه بار خیانت کردم ارزشه بخشیدن ندارم......؟؟؟؟اونی که میگفت منو میپرسته و واسه عشقم حلالم نمیکه(چون بدونه محمد نمیتونه یه لحظه زندگی کنه) واقعا نباید منو ببخشه؟؟؟؟البته نمیگم پسر خوبی بودم.....خیانت کردم.....یه حرفایی زدم که نباید میزدم یا در شان عسل نبود ولی حالا که پشیمونم و از ته دل میخوامش چرا نباید منو ببخشه.........؟؟؟این بود عشقه پر حرارتی که عسل ازش حرف میزد؟؟؟فقط میخوام بدونم من از طلا بدترم یا از ندا؟؟؟؟شما بگین......منی که یه سال و ۸ ماه حتی تو بدترین شرایط راست گفتم(البته یه دروغ گفتم و زندگیمو بهم ریختم) لایقه بخشش نیستم......؟؟؟منی که وقتی میتونستم عسلو با هزار نفر دیگه داشته باشم به همون به نفر راضی بودم......منی که با وجود دردای دوری که واسه پسرای عاشق(که تعدادشون کمه) بیشتر از دختراس(حتی از جنسه خیلی حساسش) باز کنار عسل بودم......حالا شما نظر بدین.....؟؟؟میخوام بدونم منو اگه شما جای عسل بودین میبخشیدین یا نه؟؟؟؟
محمد![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام.......به همه عاشقا....به همه معشوقا....به همه بلاگفاییها و به همه آدما.....محمد خستس.......
واسم دعا کنید....فردا دارم میام تهران.......تنها میخوام برم و با عسل حرفامو بزنم......اونایی که به خیانت فکر میکنن و منو نمیشناسن نمیدونن که محمد چی کشیده.....۳ بار تا مرز خودکشی رفتم........۴ ماهه که کارم شب و روز اشکه و از خدا فقط یه چیز میخوام....عسلو.......خدایا میدونم زیاد میخوام ولی واسه یه بار آرزو کردن خواسته ی دلم کمه.......فقط همین یه بار این لطفو بهم بکن.....خودم هواشو دارم و دیگه نمیزارم شب و روزش بد باشه.........
دعا کنین که یکی از عاشقای دنیا به عشقش برسه.......من بودم که خراب کردم ولی حالا که پشیمونم باید دستامو خالی بزارن ن ن ن ؟؟؟؟یه بخشش و یه عمر خوشحالی..........از همه میخوام واسه رسیدنه محمد و عسل به هم دعا کنن.......ماها واقعا عاشقه هم بودیم.......قلبم تند تند میزنه....هیچکسو نمیخوام غیر عسل...........
واسم دعا کنین.......یا علی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام.....امروز ۱۹ مهره.......جمعه بعد تولد عسله و ۵شنبه میرم تهران.......کاش محمدو ببخشه........رویا راست میگه واقعا یه بخشش بزرگ میخواد واسه با محمد بودن فقط.........امیدوارم یه نفر کمکم کنه و خودمم لیاقت داشته باشم تا دوباره نوکریشو کنم.........
امروز دوستیه من و عسل(اگه بود) میشد ورود به ماه آخر از ساله دوم.....دلم داره میترکه....این زمان چرا اینقدر دیر میگذره.....یعنی امروز دوستیمون میره تو یه سال و ۱۲ ماه........ماه آخر......
از همه اونایی که عاشقن و عسل و محمدو دوست دارن میخوام واسمون دعا کنن......ماها محتاجیم به دعا.......جمعه ایران تولد بهترین دخترشو جشن میگیره و محمد تو افسوسه از دست دادنشه......باید ساخت و تحمل کرد....۵شنبه تهرانم......میرم واسه اینکه حرفای دلمو بزنم...میدونم خیلی موانع حتی واسه دیدنش سر راهمه ولی اگه من لیاقتشو داشته باشم حتما میشه.........
تو نمازاتون واسمون دعا کنین.......دعا کنین که این دافیای گربه صفتم خدا آدم کنه..........
از همه اونایی که واسمون دعا میکنن پیشاپیش تشکر میکنم....
یه سال و ۱۱ ماه کامله دوستی بدونه عسل یا با عسل مبارک........
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام...این چند وقته داغونه داغون بودم و هستم.......
بزرگترین اشتباهه زندگیم واقعا اشتباه بود.....
میسوزم از کاری که با عسل کردم و کارایی که ندا با من کرد..........
نمیدونم خدا این جور آدما رو میبخشه یا نه....ولی اگه ببخشه واقعا عدالتش کجاست؟؟؟؟
میدونین از این میسوزم که اومد واسه همیشه بمونه بعد فهمیدم که.........
دارم دیوونه میشم....دیشب داشتم میپریدم جلو ماشین.......۲ شب پیش داشتم با تیغ رگمو میزدم..........ولی فقط یه چیز زنده نگهم داشت....اینکه فردا(دیروز) میخواستم آبجیمو ببینم....آبجیی که اگه نبود الان محمدم نبود............تشکر آبجی..........دختری که واسه اولین بار بود که میدیدمش ولی باعث شد زنده بمونم........هر لحظه واسم عذاب آوره........هر روز ۴-۵ ساعت رو تختم دراز میکشم و به سقف نگه میکنم....ثانیه ها تند تند میرن از جلو چشمم.....چطوری یه نفر میتونه حرمت بشکنه تا این حد........همش تقصیره خودمه......اگه من اونو کنار نذاشته بودم...اینم منو کنار نمیذاشت........یعنی هرگز کار به اینجا نمیرسید.........
از همه میخوان واسه محمد دعا کنن.........
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 1387/07/12ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |
سلام......
خوب ۲ ماهه که دلم داره میاد از قلبم میاد بیرون...![]()
![]()
![]()
.عسلو میخواد بیچاره بدجوری![]()
....کاش یه چشمک از اون دور دورا به من بزنه
....یه لحظه اسمممو صدا کنه
.......کاش فراموش کنه که بد بودم........![]()
این چند وقته همش با یه کابوس زندگی میکردم![]()
......نکنه دست عسلو یکی بگیره و ببره و دیگه نیاد...![]()
؟نکنه تمام روزام و رویاهام خیال بشه....![]()
؟؟؟....تلاشمو چند برابر میکنم تا لیاقتمو به همه ثابت کنم...![]()
.......به مامانش
...خودش
.....خواهرش
...باباش
.....و در نهایی بایییییییید دوباره ما هم بشیم..........![]()
![]()
خدایا نکنه که.......![]()
![]()
![]()
![]()
.
از همه میخوام محمد و عسلو دعا کنن......خیلی زیاد....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط محمد و ؟؟؟ |